همه‌ی زندگی‌ام از بلندی ترسیده‌ام. هراس فروافتادن، خوشی بودن در بلندی‌ها را از من ستانده است. دیشب اما در رویا چیز دیگری بود. بر فراز دریاچه‌ای بودم که نیمی از آن گوئی بر بام آسمان بود و از اوج، توفنده به پائین می‌ریخت. نام آبشار برایش ناچیز می‌نمود. روی دریاچه پلی بود برای راه رفتن مردمان با نرده‌ای که تا لبه‌ی آب پیش می‌رفت. روی پل بودم بی هراس دیرینه‌ام. چیزی در دلم مرا به به پرواز می‌خواند. بی‌درنگ نرده را به کناری زدم و در آغوش آسمان به پائین پریدم. انگار گذر زمان به ناگاه آهسته شد تا پروازم به درازا کشد. از ابرهای پنبه‌ای گذشتم. آرامشی باورنکردنی مرا فرا گرفت. افق را در دورترین دوردست دیدم. ترس همیشگی‌ام رنگ باخته بود و جایش را سرخوشی شگرف و شیرینی پر کرده بود که مانند نداشت. برای یک دم گمان کردم این پایان زندگی است و باز هم نترسیدم. در پائین نیمه‌ی دیگر دریاچه پذیرایم بود و برایم جا باز کرد. فرو رفتم و در آبی آن غوطه‌ور شدم. کمی بعد با روی آب آمدن بیدار شدم.  


نوشتم که از یادم نرود

پائین منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

پیشبینی سوالات فیزیک کنکور98 amanbehruozi sepi pelak21 همه چی موجوده دانستنی ها درباره فیلم و سریال